تبلیغات اینترنتیclose

انجام پایان نامه ارشد

پیچک ( مهدی فرجی )
پیچک ( مهدی فرجی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

زنی به هیأت دوشیزه های دربار است
که چشم روشنِ او قهوه های قاجار است

مرا کشیده به صدسال پیش و می‌گوید:
برای شاعرِ مشروطه، عاشقی عار است

مرا کشانده به شیراز دوره‌ی سعدی
خجالتم بدهد؛ بهتر از تو بسیار است

دو چشم عطری او آهوان تاتار است
زنی که هفت قدم در نرفته عطار است

شبی گره شد و روزی به کار من افتاد
زنی که حلقه‌ی موی طلایی اش دار است

به گریه گفتمش از اشتباه من بگذر!
به خنده گفت که در انتقام، مختار است

زنی که در شبِ مسعودیِ نشابورش
هزارها حسنک مثل من سرِ دار است

زنی که چارستونِ دل مرا لرزاند
چهلستون دلش، بی‌ستونِ انکار است

زنی که بوی شراب از نفس زدن‌هایش
اگر به «قم» برسد کار ملک «ری» زار است

اگر به «ری» برسد، ری اگر به وی برسد
هزار خمره‌ی چله نشین به می برسد...


مهدی فرجی

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 281

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد
با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد

با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت
قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد

افسانه ی خوشبختی ات گمنام خواهد ماند
گمنامیِ بدبختی ام افسانه خواهد شد

پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری_
کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد

هرشب که می پیچد به اندام تو همخوابت
از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد

 

 

مهدی فرجی

http://mfaraji.persianblog.ir/1392/1/

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 305

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

چیزی نگو، دزدانه و شیرین تماشا کن
بنشین و مثل دختری سنگین تماشا کن

یک کاروان خیس ابریشم همین حالا
از زیر چشم ام رفت سمت چین، تماشا کن!

بر شانه ات نگذاشتم سر، با خودم گفتم:
آن قله ها را از همین پایین تماشا کن

آن آبشاری را که از قوس کمرگاهش
جاری ست نافرمان و بی تمکین تماشا کن

مرد خدا را هر اذان صبح در کافه
ای چشم های کافرِ بی دین! تماشا کن

«من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور...»
من قرن ها رنج ام در این تضمین تماشا کن

چون بشکنم عکس تو در هر تکه ام پیداست
باور نداری بشکن و بنشین تماشا کن!

 

 مهدی فرجی

http://mfaraji.persianblog.ir/1391/10/

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 332

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

به حسین جنتی
در پاسخ نامه ای از او که هنوز در جیب خودش است

 

**


غم ات مباد اگر روزگار مُرده و زاری ست
که دوستی گل سرزنده ی همیشه بهاری ست

غم ام غم تو...که دار و ندار من همه این است
دل ام به نام تو...هرچند مال مساله داری ست!

حکایت تو و من شاهنامه ای ست پر از مرگ
طلای «غزنه» اگر در مسیر «طوس»، قطاری ست

به هفت خوان خودت فکر کن نه کین برادر
فقط به هوش! که چاه شغاد، گوشه کناری ست

تو درد جامعه ای، من همه ستایش عشق ام
که هر زری سرجای خودش رهین عیاری ست

نگفته اند به ما: این شو! آن مشو! چه خوش است این
میان ما و قلم تا همیشه قول و قراری ست

ز شعرت آن چه به دفتر نشسته دُرّ ثمین است
به دست ات آن چه ز دونان درآمده ست دماری است

زمانه، ما دو نفر را به دوش خود نکشانید
چنان که پشت خری بر فراز گردنه باری ست

اگر به غصه و غم رفته است، قصه ی عمری ست
اگر به خنده و شوخی گذشته، گاه گداری ست

نوشته ام به تو چون زیره بردن است به کرمان
گمان کن این که بر آیینه ات نشسته غباری ست

 


مهدی فرجی

http://mfaraji.persianblog.ir/1391/10/

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 314

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بد نیست تو هم با من اگر راه بیایی

**

 

من در پی رد تو کجا و تو کجایی
دنبال تو دستم نرسیده است به جایی

ای « بوده » که مثل تو نبوده است، نگو هست
ای « رفته » که در قلب منی گرچه نیایی...

این عشق زمینی است که آغاز صعود است
پایبند « هوس » نیستم ای عشق « هوایی »

قدر تنی از پیرهنی فاصله داریم
وای از تو چه سخت است همین قدر جدایی!

ای قطب کشاننده پر جاذبه دیگر
وقت است دل آهنی ام را بربایی

گفتی و ندیدی و شنیدی و ندیدم
دشنام و جفایی و دعایی و وفایی

یک عالمه راه آمده ام با تو و یک بار
بد نیست تو هم با من اگر راه بیایی...
 
 

 

مهدی فرجی

http://mfaraji.persianblog.ir/1391/9/

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 322

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

در این مقابله جز باختن نمی خواهم

***

 

نه ... روبروی تو بازنده اند حالا هم

قمار بازترین مردهای دنیا هم

زمین زدم ورقی را شروع شد بازی

ولی به قصد - فقط - روبروشدن با هم

اگرچه می دانستی - اگر چه می دیدم

در این مقابله جز باختن نمی خواهم

طنین قهقه ات در تبسمم می ریخت

هجوم زلزله ات در غرور گهگاهم

سیاه و سرخ گره خورده بود و پیدا بود

جنون دست تو در تک تک ورقهاهم

در این نبرد، فقط بی بی دل ات کافیست

برای کشتن پنجاه ویک ورق باهم

بدست داشتی آن قدر دل که می لرزید

دل سیاه ترین برگه های بالا هم

مرا به باخت کشاندی ولی نیفتادم

به این امید که روز خداست فردا هم

شروع می شود این بازی تمام شده

اگر زمین بزنی برگ آخرت را هم

 

 

مهدی فرجی

http://mfaraji.persianblog.ir/1391/6/

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 290

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

به پای خودمان...

 

 

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان

انتخابی است که کردیم برای خودمان

این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند

غم نداریم ، بزرگ است خدای خودمان

بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند

خودمان آینه هستیم برای خودمان

ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم

دو مسافر یله در آب و هوای خودمان

احتیاجی به در و دشت نداریم اگر

رو به هم باز شود پنجره های خودمان

من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم

دیگران را نگذاریم به جای خودمان

دیگران هر چه که گفتند بگویند ، بیا

خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

 

 

مهدی فرجی

http://mfaraji.persianblog.ir/1391/6/

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 256

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

اگر پس لرزه ها واکرده از وحشت دهانت را*

دوباره سجده گاهم می کنم مُهر لبانت را

دوباره روی خاکت اشک می ریزم مگر پس داد

رشیدانی که پس دادند با جان، امتحانت را

اگرچه "منزوی" بودند، در گفتن قوی بودند

به فتح پارس بردی "شهریار"ان زبانت را

به خاکت تاخت روزی رومی و تازی ولی حاشا

اگر گم کرده باشی گنج شیرینِ بیانت را

اگر دل خواستم "عاشیق"هایت قصه سر دادند

اگر جان خواستم تقدیم کردی روح و جانت را

به خواب ناز رفتم مرزدارانت نخوابیدند

علم کردیم در مشروطه ها "ستار خانت" را

به فتح آسمان رفتیم اگر دریاچه ات خشکید

لباس بزم خود کردیم روزی بادبانت را

اگر تو گوشتم را خورده باشی! نوش جانت باد!

نمی بیند ولی بیگانه خواب استخوانت را

وطن! قلب تو؛ سنگ آذرین داغ می لرزد

تماشا کن شکوه و غربت آتشفشانت را

وطن! کو "میرزا" و "رستم" و "نادرقلی خان" ات؟

به دست آرشی ای کاش بسپاری کمانت را

وطن! کو غیرت بیگانه سوز شیرمردانت؟

بغل کردند از هر سمت آذربایجانت را

اویان! "آچ قوینو نو اوغلون گلیر ائی سئوگلی توپراق"!*

به روی سینه گرمت بخوابان قهرمانت را

 

 

مهدی فرجی

http://mfaraji.persianblog.ir/1391/5/

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 269

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

قبول کن :

 


شوق پر کشیدن است در سرم قبول کن

دل شکسته ام اگر نمی پرم قبول کن

اینکه دور دور باشم از تو و نبینمت

جا نمی شود به حجم باورم قبول کن

گاه پر زدن در آسمان شعرهات را

از من - از منی که یک کبوترم قبول کن

در اطاق رازهای تو سرک نمی کشم

بیش از آنچه خواستی نمی پرم قبول کن

قدر یک قفس که خلوتت بهم نمی خورد

گاه نامه می برم - می آورم - قبول کن

هی نگو که عشقمان جداست شعرمان جداست

بی تو من نه عاشقم نه شاعرم قبول کن

آب ...

وقتی آب این قدر گذشته از سرم

من نمی توانم از تو بگذرم قبول کن

 

 مهدی فرجی

http://mfaraji.persianblog.ir/1391/3/

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 298

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

کفش هایم کجاست...

 

کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم

مدتی بی بهار طی بکنم دوسه پاییز دربه در بشوم

خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیر بعید زندگی ام

دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبار سرگردان یک نفر مثل برگ در طوفان

می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم

حرفهای قشنگ پشت سرم آرزوهای مادر و پدرم

حیف خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت دوستت دارم پس دعا میکنم پدر نشوی

مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است

نیستم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست

گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم

 

 

 مهدی فرجی

http://mfaraji.persianblog.ir/1391/1/

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 274

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

بین رسیدن و نرسیدن ....

 


عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌

بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌

یک آسمان پرندگی‌ام دادی و مرا

در تنگنای «از تو پریدن‌» گذاشتی‌

وقتی که آب و دانه برایم نریختی‌

وقتی کلید در قفس من گذاشتی‌

 

امروز از همیشه پشیمان‌تر آمدی‌

دنبال من بنای دویدن گذاشتی‌،

من نیستم‌... نگاه کن‌; این باغ سوخته‌

تاوان آتشی است که روشن گذاشتی‌

گیرم هنوز تشنه‌ی حرف تواَم ولی

گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی‌؟

 

آلوچه‌های چشم تو مثل گذشته‌اند

اما برای من دل چیدن گذاشتی‌؟

حالا برو، برو که تو این نان تلخ را

در سفره‌ای به سادگی من گذاشتی

 

 

مهدی فرجی

http://mfaraji.persianblog.ir/1390/10/

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 269

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

نرو...

 

 


پابند کفشهای سیاه سفر نشو

یا دست کم بخاط من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم

امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای

حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو -

به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند

از کوچه های سرد به آغوش گرم تو

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر

مجبور که نیستی بمانی ...ولی نرو.....

  

 

مهدی فرجی

http://mfaraji.persianblog.ir/1390/6/

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 303

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

بهاریه

 

 

دیده بوسی ها که پیغام بهاری می دهند

یک دقیقه حال، ساعت ها خماری می دهند

عید، اینطوری بدون تو محرم می شود

روزها بوی غریب سوگواری می دهند

شهر، منهای تو _ قبرستان بگویم بهتر است_

کوچه هایش حس آدم را فراری می دهند

زنگ پشت زنگ، هفده ساله ها سر می رسند

دور از چشم تو عکس یادگاری می دهند

عید، عید باب طبعم نیست وقتیکه به من

جای سبز چشم های تو هزاری می دهند

 

 

مهدی فرجی

http://mfaraji.persianblog.ir/1390/1/

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 261

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

می ایستم پای تو با جان و تنم من

پامیگذارم روی قلب آهنم من

یک عمر-تنگاتنگ-بوی بودنت را

حس کرده ام بین تن و پیراهنم من

ازکودکی باخویش گفتم "عاشقی کن"!

خواندم الفبای تو را در دامنم من

ای شمع!میخواهم که رازی را بگویم:

از بوسه ی دیشب به این سو...روشنم من

دریا...تویی،صحرا...تویی،جنگل تویی...تــــــو

ماهی...منم،آهو...منم،تیهـو منم...مـــــن

در باز بود و آسمان پروانه بازار

اما مگر از این قفس دل میکنم من؟؟؟

 

 

مهدی فرجی

http://mfaraji.persianblog.ir/1389/12/

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 306

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

حدّ پروازم نگاه توست بالم را نگیر

سهم‌ام از شادی تویی با اخم حالم را نگیر

راه سخت و سبز بودن با تو را آسان نکن‌

جاده‌های پیچ در پیچ شمالم را نگیر

کیستی‌؟ پاسخ نمی‌خواهم بگویی هیچ‌وقت‌

لذّت درگیری حل سؤالم را نگیر

من نشانی دارم از داغ تو روی سینه‌ام‌

خواستی دورم کن از پیشت‌، مدالم را نگیر

خاطرت آسوده با ببر نگاهم گفته‌ام‌

با همین بازیچه‌ها سر کن‌، غزالم را نگیر

زندگی تنها به من قدر تو فرصت داده است 

بیش از این‌ها خوب باش از من مجالم را نگیر

خسته از یکرنگی‌ام می‌خواهم از حالا به بعد

تا ابد پاییز باشم‌، اعتدالم را نگیر

 

 

مهدی فرجی

http://mfaraji.persianblog.ir/1389/10/

برچسب ها : ,

موضوع : مهدی فرجی گاه ششم, | بازديد : 274

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد